اینم قصه عشق ماست....
نه تا صد...تا ابد!
کویر.......آنجا که چشمان تو از جهان دریغ می شود! دریا......آنسوی چشمان توست...وقتی ار عشق لبریزند...همیشه! آسمان....محو تماشای توست...همراه من...نه چون من عاشق! باران...ترانه خواستن تو......هم خاطره لحظه های زندگی من....لحظه هایی با عشق تو در دلم! سرما.....نبودن تو.....گرمی شرم تو از جهان دریغ می شود! سپیده......انتهای شب.....وقتی تو می آیی...آغاز زندگی! پلک.....ثانیه های ماندن......حتی در فاصله پلک هایت نفس به شماره می افتد! واژه......سکوت گفتن از تو....واژه سخنان توست که مرا جان می دهند! جان.....تویی! محبوب من... وازگانت خیال را از احساس سرشار کرده و مرا همچون برف نشسته روی شیروانی داغ گرما می بخشند همان گونه که در نیاز تو پاک می شوم.... نگاه تو نه زمین...نه برف....نه باران که هستی را دیگر گونه می سازند و مرا چون واژه ای در سکوت معلق می کنند...... لبخند پاکت را از چهره آسمان برداشته ای و بر زیبایی جانبخش چهره تو که می نشیند مرا چون کودکی سر به هوا از جهان و جان آسوده می کند.... سکوتت که آن را به رنگ شرم می آرایی...عاشقانه ترین شعر هستی است که مرا چون شاعری آواره کلمات می کند برای توصیفی زمینی از شرم آسمانی تو که ممکن نیست.... نبودنت که تمام رنگها را که از چشمان تو تا جهان ادامه داشت از چهره هستی پاک میکند و مرا چون نقطه ای سیاه در زمینی که جای من نیست رها میکند.... محبوب من.....نبودنت پایانی بر هستی است....که هستی تویی....وقتی سپیده بزند! حرف حرف تازه ای نیست.....یک روز صبح سرد...خبری هم از برف و باران نیست...فقط سرمای قرمز رنگ یک صبح اسفند.....حال من و دنیا و ماه سمجی که از آسمان صبح هم دل نمی کند طور دیگری است...ابرها را که میبینی ...انگار بغض کرده اند و منتظر بهانه اند که بغضشان بترکد.....فرقی نمی کند شادی یا غم....اشک ابرها آماده است.....نه کتاب های پر از خون و درد کار می کنند و نه همان یک هوا و آینه ها!....امروز از ان روزهاست که به هر دری می زنی تا شب شود...مگر می شود! آخیش...بغض من و ابرها با هم می ترکد!بی شال . کلاه می دوم زیر باران...همان جای همیشگی و مثل دیوانه ها می رقصم و پا بر زمین می کوبم...مثل سعی پرواز! باران زمین و زمان را بهاری کرد و من سخن تازه ای گفتم....و بر زبان آوردم تمام احساس بی انتهایی از عشق تو را....و آغاز کردیم قصه عاشقانه را . . . . این طور بود که چشمانت زندگی بخشیدند به وسعت باران. . . . و پایان آن روز سعی یافتن رنگ صبح بود...و از آن سپیده عشق اولین کلام هر روزه من بود...نه تا صد...تا ابد! دلتنگی همه جای زندگیم را برداشته......نیستی که ببینی....هر لحظه یا به یاد چشمان تو می گذرد...یا نمی گذرد بی یادی از تو! این راه را که شروع کردیم...اینقدر دیوانه نبودم که....بودم؟...بگذار به حساب چشمانت!چشمان تو شاه بیت غزل زندگی من....... در تمام روزهای این زندگی ...حادثه ای به وسعت چشمانت راه را بر قلبم نبسته بود.... کاش چشمانت هیچگاه این اسیر را رها نکند..... همه آنچه که دارم ...چشمان بی انتهای توست....هوای ما را داشته باش...من و چشمان تو! بعضی وقت ها فکر میکنم دنیا فقط یک برگ برنده..یک شاه ...یک آس برای رو کردن داشته....که مال من شده.....حال بقیه دنیا خوب نیست انگار! انگار شکستن قلب ها.....گذشتن از کنار دردها و بستن چشم هایشان بر هر چه خوبی رسم این دنیا شده.....مگر تو هم مال همین دنیا نیستی؟.........نیستی! حال من خوب خوب از داشتن تو....از دیدن چشمهایت...حتی اگر همان روزی یکبار باشد....حتی اگر طولانی ترین شب سال را هم به انتظار سپیده خواب به چشمانم نیاید که نیاید!اما این دنیا با این دل بیمار و حال ناسازگار ....چه می شود!! حسادت نمی گذارد دعا کنم کاش بقیه دنیایی ها هم آرامی چون تو داشتند....اما کاش شب این دنیا تمام شود......کاش برای بقیه دنیایی ها هم نشانه ای بیاید.......نشانه ای از زندگی... کمی شبیه تو برای عوض شدن حال این دنیا بس است! حال من خوب خوب از داشتن تو.....حال دنیا! به هر کلمه که از چشمان تو می شنوم....شعری تازه می گویم...شعری نو! مشاعره من و چشمان سبز و سپید تو ردیف و قافیه را کنار گذاشته و افسانه میسازد...مثل نیما! نمیدانم آدم ها را صدا بزنم یا از پادشاهی پاییز بگویم....یا به اصرار مردمان زمین را قانع کنم که من خواب دیده ام....که کسی می آید.....تویی که مرا از آدمیان بی نیاز می کنی.... تویی که تاج پاییز بر سر نهادی و مهر را با آمدنت پادشاه پاییز ساختی... خوابی که تعبیر شد و تویی که آمدی.....تو اینجایی... چرا هیچکس باورش نمی شود....که عشق ما را پایانی نیست......نبوده! چقدر زود می گذرد روزهایی که عاشق توام و چقدر دیر می آید لحظه رسیدن به تو.....باید شعری تازه بگویم..... من عاشق توام....شعری که همیشه تازه است.......... نه هوا همان هواست...نه آسمان همان آسمان است و نه زمین همان زمین....پاهای من که بر این زمین نیست...انگار جهان جهان دیگری است و من هم در جهان دیگری....... تلخ ترین ترانه از در و دیوار این جهان شنیدنی است...ترانه نبودن تو...وقتی نیستی.... زندانی بر پا می شود به بزرگی نبودنت و عذابی به سختی ندیدن چشمان زیبای تو....سبز ترین معنای زندگی.... هزاران کلمه بی رنگ و رو می توان ساخت از نبودنت...از ندیدنت....هر کلمه آن نامه ای است از عشق من دور از تو...چون نامه هایم بی رنگ و رو.... نبودنت را فقط به یک بهانه میتوان گذراند...که تو اینجایی... در قلب من! همیشه اینجایی....... تو را کنار خود دارم....باران هم که تاب نیاورد دوری از چشمانت را و آسمان سرمست تراز همیشه حتی برای همان چند قطره هم که به بهانه عشق تو میبارد کلی بر سر زمین منت میگذارد...آخ اگر زمین از عشق تو خالی بود...آنوقت خبری از پاییز و باران هم نبود....جهان نبود....جهنم بود! تو را کنار خود دارم..شانه هایت را حس میکنم که اگر زمین هم یخ بزند باز خانه گرم اشک های من است....پا به پای تو قدم برمیدارم...تا آخر این راه که نه...که راه عشق من به تو را پایانی نیست...تا آخر این جان! تو را کنار خود دارم.....و به بهانه داشتنت همه چیز دارم...نه فقط خنده و عشق و چشمهای ماه سیمایت را....که زمان هم مهربانی میکند....خودش را به آن راه میزند تا در خلسه چشمانت زمان را هم گم کنم...وقتی رو به محراب کمان ابروهایت میکنم...زمان می ایستد به تماشا! تو راکنار خود دارم....در اولین پاییز جنونی که با پلک هایی که بر هم زدی دردلم نشاندی...نگاهم را جز به سوی تونمی خواند....من از این پاییز فقط تو را می بینم...یک جور پاییز... و این عشق از پاییز ها خواهد گذشت...بی کاستی..... امروزشروع عشق است...شروع دنیاست.....شروع عاشقی......تو آمدی! جهان زیبا شد....آفتابگردانها گیج شدند و من دل و دیده را باختم .....به تو.....به چشمانت! آهسته از کنار تمام جهان عبور کردیم و به تو رسیدم تا من و همه جهان بدانیم...دنیای ما کجای این جهان لبخند می زند؟....کمی دست نیافتنی تر از آسمان.......نزدیک تر از دریا به مهر.....همینجا کنار قلب من....تو آمدی....زمین از خواب پرید...آسمان زیبا شد.....من عاشقت شدم.....من...تو.....جهان....متولد ماه مهر!................به یاد من بیاور که عمر من فقط لحظه های با تو زیستن بود...با آمدنت...تولدت مبارک! به شکوفه ها سپرده ام لحظه ای چشم از چشمهایت بر ندارند....تا بشکفند...تا بهار شود... پاییز است..................تا پاییز هست من عاشقم توام......این حکایت تمام پاییز های زندگی من است..............................................من عاشق توام! من عاشق توام! من عاشق توام!....پژواک تکرار صدایم جهان را پر میکند..................من عاشق تو!

